گاهی باورشان می کنم
و باز عاشقت می شوم ...!!!

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار

به مستی چشم بیمارت به من بخش
پــــرستاری از آن بــــــــیمار بــــــا مـــن
به من گفتی كه دل دریا كن ای دوست، همه دریا از آن ما كن ای دوست، دلم دریا شد و دادم به دستت، مكش دریا به خون پروا كن ای دوست

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار
یک بار از یاد
یک بار از دل
و یک بار از دست
ناگهان چقدر زود دیر می شود

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
زنده یاد قیصر امین پور
طبیبا بس کن این درمان، من بیمار میمیرم
مرا دیگر بحال خویشتن بگذار، میمیرم
دمادم میشوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
زمن شوئید دست ای دوستان، کاین بار میمیرم
ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله میسوزم
نمیخواهم ترا بینم، کز آن دیدار میمیرم
من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
بشهر غم غریبم، روی بر دیوار میمیرم
گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی
بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار میمیرم
شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر امّا
چنان نازک دلم، کاخر به یک رگبار میمیرم
هزاران قصّه گفتم، شاهکار شعر من دانی
چه باشد؟ آنکه من لب بسته از گفتار میمیرم
سخنهایم گرامی تر ز درّ باشد ولیکن خود
چه بی قدر آمدم دنیا، چه بیمقدار میمیرم
ز دست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گزین گشتم، که بی غمخوار میمیرم
ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مأنوسم
بخود زین درد می پیچم که دور از یار میمیرم